X

ياس دونه
دردودل مادر پسري 
لینک دوستان

 

برای خوشبخت بودن ، مادر بودن کافیست !

 

 

ومن هم يك مادرم

 

 

 

[ دوشنبه 9 تير 1393 ] [ 8:01 قبل از ظهر ] [ سعيده ]

سلام عمرم تو این پست زیاد نمیخوام حرف بزنم یا دردو دل کنم فقط میخوام کلماتی که میگی رو ثبت کنم.

ماشین سواری.....دودور

عمران.......عیران

الله اکبر......ابوبه به

یاعلی.....آ ادی

حوله.......اویه

جیش.....جیشدان

حموم.......امون

نی نی.....جی جی

سلام.......ادام

ماست......آمپس

کارتون......داتون

خندوانه......ابیدوبدو

چای......دادی

تاب تاب......دان دان

سیب......بیس

شیر.....دیس

آجیل.....آجیل

انگشتر......آنیدیستان

میمون......میمین

کلی کلمات دیگه که الان یادم نمیاد 

فقط این وبدون عمرمن عاشقتم 

ای کاش باز بتونم وبت و رونق بدم

[ چهارشنبه 5 خرداد 1395 ] [ 7:08 بعد از ظهر ] [ سعيده ]

سلام عشق مامان خوبی میدونم کلی ازدستم دلخوری که وبلاگت و ول کردم ولی تو این مدت واقعا نمیشد بیام و بنویسم ولی دیگه قول میدم از این به بعد وبلاگت و مثل قبل زودبه زود به روز کنم 

جوجوی مامان الان که دارم برات مینویسم شما 1سال و 11ماه و 12روز سن داری یعنی 18روز دیگه تولد شما عمرمامان .

ماشالله الان دیگه براخودت آقایی شدی و حسابی دلبری میکنی براهمه ،یادمه تو آخرین پستی که برات گذاشتم شما اولین روز بود که غلت زدی ولی الان هزار ماشالله راه میری میدویی بااون گویش کودکانت حرف میزنی و کلی کارهای دیگه که من و بابایی رو به ذوق میاره

بعضی از حرفات که میگی 

دبان(سلام)

آم(آب)

بابا(بابا)

بابان(مامان)

ددر

دوردور(ماشین)

جیر(شیر)

جیش دان(جیش)

الله ب ب (الله اکبر)

جی جی (نی نی)

قربونت برم نفس مامان عاشقتم همیشه بازم میام برات مینویسم

[ جمعه 9 بهمن 1394 ] [ 2:54 بعد از ظهر ] [ سعيده ]

سلام قربونت برم الهي ،ماماني همچنان سيستممون خرابه ومن نميتونم زيادبيام نت باگوشي آپ كردن هم سخته برام ،ولي بعضي اتفاقهارودلم نميادثبتش نكنم آخه دوست دارم اولينهاي زندگيت تووبت ثبت كنم عزيزدلم مدتي بودكهوقتي به پهلوميخوابوندمت ميتونستي باكمك غلت بزني ولي اينكه خودت به تنهايي وقتي به پشت ميخوابيدي نه نميتونستي منم كه به قول دكترت كه بهم ميگه مادرهميشه نگران ،نگران بودم كه چراغلت نميزني تاامروزصبح كه ازخواب بيدارشدي وشيرت ودادم وگذاشتم جلوtvشبكه قرآن ميديدي آخه اين شبكه رو خيلي دوست داري وقتي نگاه ميكني بطورعجيبي آروم ميشي منم ازفرصت استفاده كردم وداشتم صبحانه ميخوردم كه يهووقتي نگات كردم ديدم غلت زدي انقدرخوشحال شدم اومدم بغلت كردم وكلي بوست كردم دوباره به پشت روتشك بازيت گذاشتم وزودي به بابايي زنگ زدم وخبر دادم كه خيلي خوشحال شد بعدش اومدم ديدم بازم غلت زدي يعني جوجوي مامان ازساعت8صبح تا10صبح بگو20بارغلت زدي عين فرفره ميزارمت زمين غلت ميزني ديگه أنقد غلت زدي كه خسته شدي وخوابيدي فدات شم منم گفتم تووبت بنويسم تابه يادگاربمونه ،پسرم تو7ماه و2روزگي تونست غلت بزنه .راستي ماماني سيستممون درست بشه كلي عكس دارم كه بزارم تووبت.

دوستاي گلم دلم باهمتون تنگ شده ميام به همتون سر ميزنم ولي نميتونم باگوشي براتون كامنت بزارم ببخشيد،راستي نيلوفرجونم قدم نورسيده مبارك قربونش برم ارغوان جونم وخيلي نازوخوشگله

[ شنبه 29 شهريور 1393 ] [ 10:37 قبل از ظهر ] [ سعيده ]

امروزچهارمين سالگردازدواج من وبابايي يعني چهارسال زندگي باكسي كه عاشقشي يعني چهارسال زندگي درتلاطم زندگي كه يه روزآروم وآفتابي بودوروزديگه طوفاني ولي خداروشكرتونستيم تااينجادركنارهم ودلخوش به هم پيش بريم .

عزيزدل مامان كامپيوترمون كلاخراب شده ونميتونم زيادبيام نت الان هم باگوشيم دارم آپ ميكنم دلم نيومدتواين روزقشنگ تووبت چيزي ننويسم ولي قول ميدم سرفرصت كلي ازت عكس بزارم.

مهتاب برف زیبا و سفید  را به آرامی نوازش می کند

و شبی رویایی و افسونگر را نوید می دهد

در آن شب آرام و سفید فقط عشق است که جریان دارد

و لب های عاشق و معشوق را به سوی هم می راند

و سکوت همه جا را فرا گرفته است

تنها یک زمزمه به گوش می رسد

همسرم دوستت دارم برای همیشه

[ يکشنبه 23 شهريور 1393 ] [ 9:53 قبل از ظهر ] [ سعيده ]

سلام خوشگل مامان الهي مامان دورت بگردم اميدوارم هميشه سالم و خوشحال باشي جيگرمامان .

ببخشيدخيلي وقته وبت وآپ نكردم البته چندتادليل داشتم براآپ نكردن اوليش اينكه كامپيوترمون خراب شده و هي هنگ ميكنه براهمين منم اصلا نميام طرفش از حرصم عصبانی،بعدش هم كه همش درگيرشماهستم عزيزدلم.

حالابريم سراغ اتفاقات اين مدت عيدفطركه چندروز تعطيلي بود عمه ژيلا (عمه ي بابايي )اينا اومدن خونون و 3روز پيشمون بودن خيلي بهمون خوش گذشت اونا عاشق شماهستن شماهم عمه و آقايدالله وخيلي دوست داري تواون 3روز كه وقت خواب عمه زحمت خوابوندن شماروميكشيد كه من و بابايي هم حيران ازاينكه شماهم بغل عمه ميخوابيدي آخه به غير بغل من بغل كسي نميخوابي دردونه ي مامان وقتي هم كه بيدارميشدي فقط بغل عمويدالله بودي تا چشمت بهشون ميوفتاد يه از ته دل ميخنديدي كه نگو اونام كه ضعف ميكردن برات .

بعدش هم بازم يه چندباري عموعلي اومدديدنت و 1بارهم اونامارودعوت كردن (البته بماند باچه ماجرايي)بعدش هم كه 15 مردادرفتيم تبريزآخه عروسي بهترين دوستم بود نگاركه انشالله خوشبخت شن به حق 5تن اونروز صبح شماروگذاشتم پيش عزيزجون و من و خاله جون رفتيم آرايشگاه كه وسط كار عزيزجون زنگ زدكه كي تموم ميشيد بچه حلاك شد از گريه پشت تلفن داشت خودش هم گريه ميكرد هيچي ديگه آرايشگره هم از خداخواسته سروتهش و هم آورد و گفت بريد كه اصلا راضي نبودم از كارش خودم انجام ميدادم بهتر بود خلاصه اومدم خونه و ديدم مامانم ميگه صدانكنيد الان به زورخوابوندمش معلوم بود خيلي اذيتش كرده بودي وروجك مامامن البته دورت بگردم تقصيرشماهم نبود بهونه ي من و ميگرفتي آخه اولين بار بود شمارو تنها گذاشته بودم بابايي هم كه پيشت نبود بيشتر گريه كرده بودي بميرم برات عزيزدلم خلاصه زنگ زدم به بابايي كه بياد شمارو بگيره كه بامامان بزرگ اومدن شمارو گرفتن وماهم رفتيم عروسي از اونجا تندتندزنگ ميزدم ببينم گريه نميكني كه بابايي هم ميگفت نه از وقتي رسيديم خونه ي مامان اينا همش خوابيدي كه بعد عروسي بهش گفتم شماروآماده كنه و باهم بيايد شام آخه اونجا همه شمارو ميپرسيدن و ميگفتن چرا نياورديش خلاصه وقتي شما و بابايي رسيديد ديگه از جلوي هر ميزي ميخواستيم ردشيم چنددقيقه اي بايد وايميساديم چون همه ميخواستن شمارو بغل كنن حتي اونايي كه نميشناختنمون شما براهمه لبخند ميزدي و دلبري ميكردي .

فرداي عروسي برديمت آزمايشگاه آزمايشي كه دكتر برا6ماهگيت نوشته بود انجام بديم من و بابايي و مامان و بزرگ و عمه نسيم البته آقاجون هم پايين موند گفت نميتونم ببينم خلاصه رفتيم بالا حالا خوب شد خودم بغلت كردم همين كه خواستن سوزن و دستت فرو كنن عمه رفت بيرون مامان بزرگ ديدم داره گريه ميكنه البته دليل گريه شو نفهميدم آخه خودش ميگه وقتي بابايي 2سالش بود از طبقه ي دوم افتاده بوده و سرش شكسته بوده بااينكه خون ميرفته از سرش ولي خودش برده بوده بيمارستان و بابايي رو نگه داشته بخيه زدن حالا برا يه سوزن اونطوري گريه ميكردسوالحالا بگذريم از يه طرف هم بابايي تا شما شروع كردي به گريه بابايي برگشت گفت خانوم نميخواد سوزن و در بياريد منم از طرفي اعصابم خورده كه داري اذيت ميشي از طرفي هم اينارو ميبينم كه عوض اينكه بهم اعتماد به نفس بدن بدتر دارن بااين كاراشون اعصابم و خوردميكنن گفتم يعني چي اصلا بريد بيرون ببينم چيكار دارم ميكنم آخه خلاصه ازت خون و گرفتن اونجا دكتره ميگه اينطوريشو نديده بوديم عوض اينكه بابا به مامان دلداري بده مامانه داره بقيه رو آروم ميكنهعصبانیبعد اينكه كارت تموم شد بهت شير دادم و آرومت كردم و اومديم خونه ولي تو خونه بدتر اعصابم خورد شد جاي سوزنه سياه نشده بود كه جاي انگشتاي خانومه كه دستت و نگه داشته بود كه تكون نخوري خون مرده شده بود از شدت ناراحتي نشستم گريه كردم گریهبعدش هم كه نميدونم چرا تب كردي حالا خداروشكر قطره استامينوفن رو برداشته بودم برات كه دادم اون شب هم مونديم خونه ي عزيزجون اينا و دوست منم اومد و تا خودصبح نشستيم البته بابايي نبودا موند خونه ي آقاجون اينا فرداش هم كه برگشتيم خونمون تو راه هم اذيت نكردي دورت بگردم جواب آزمايشت هم بردم دكترت گفت خداروشكر هيچ مشكلي نداري و سالمي .

فقط عفونت سينه ت خوب نميشه ديگه رفتم سراغ داروهاي گياهي كه از وقتي بهت دادم خيلي بهتر شدي عزيزم.

از كاراي شما هم كه بگم مامان و بابا رو ميگي نخصوصا اگه من جلو چشمت نباشم اول آروم صداميكني مامااگه جواب ندم رفته رفته بلندتر و عصبي تر از قبل صدا ميكني ماماااااااااااااا.ولي براحركت يكم تنبل تشريف داري تازه تازه داري غلت ميزني البته انقدر پاهاتو ميكوبي زمين كه همونطوري حركت ميكني ولي بخواي چهاردست و پا بري نه از دكترت پرسيدم گفت چون 7ماهه بدنيااومدي نبايد بيش از حد انتظار داشته باشيم ازت راستي ماماني دندوناي خوشگلت هم دارن درميان لثه هات سفيد سفيد شدن و همه چي رو ميبري دهنت وگازش ميگيري ولي هنوز لثه هات باز نشدن تا مرواريداي نازت نمايان شن.كافيه صداي بابايي رو بشنوي چنان قه قهه سر ميدي كه نگو بابايي هم كه جونش درميره برات موقع خواب كسي حريفت نميشه جز خودم بايد بغل خودم بخوابي از كلمات جيگر و خوشگل خيلي خوشت مياد تا ميگيم خوشگل برميگردي نگاه ميكني و ميخندي .

ديروز رفته بوديم پاساژمهستان اونجا هركي شمارو ميديد ميگفت وااااااااااااااااااي ماشالله چقدر نازه و هي ميومدن و نازت ميدادن خلاصه دلبري شدي برا خودت نورعينم الانم برم كه كلافه شدي و بابايي ديگه حريفت نيست فعلا بااااااااااااااااااي عاشقتم.

راستي رمز مطالبم و هم برداشتم خيلي از دوستان درخواست كردن كه بردارم منم نخواستم ردكنم

 

عكسات هم تو يه پست ديگه ميزارم قول ميدم كلي عكس بزارم برات

[ شنبه 1 شهريور 1393 ] [ 9:25 بعد از ظهر ] [ سعيده ]

سلام ماماني خوبي دورت بگردم

عزيزدل مامان الهي فداي شيطنتات بشم من كه روزبه روز شيرينترميشنتواين مدت كه ننوشتم برات اتفاق خاصي برامون نيوفتاده.سرمون و حسابي شمافسقلي مامان گرم كرديد باخنده هاي شيرينت گلكم باشيطنتات.

همونطوركه توپست قبلي بهت گفتم هركي شماوروجك و ميبينه عاشقت ميشه هفته ي پيش دوست بابايي افطاري دعوتمون كرده بود كه باراولمون بود ميرفتيم خونشون آقاهه اردبيلي هستن و خانومشون سبزواري 2تاهم دختردارن وقتي رفتيم خونشون تاشماروديدن گرفتن و باهات بازي ميكردن تا حدي سرشون و گرم كرده بودي كه حتي يادشون رفت شام و بكشن خندونکكلي هم ازت عكس گرفتن پري روزهم دلشون برات تنگ شده بوداومدن دنبالمون رفتيم امزاده جمال .

راستي ماماني پريروز نذري داشتيم شله زرد پارسال هم پخته بوديم به نيت شما كه خداشماروبهمون بده انشالله هرسال روزشهادت آقااميرالمومنين شله زردبپزيم و پخش كنيم خداروصدهزاربارشكرخداحرفمون و شنيد و حاجت دلمون و برآورده كرد وامسال شماخودت هم سرديگ حضورداشتي انقدرهم برات جذاب بودكه همش ميخواستي ازبغل بابايي بپري تو ديگ خداييش هم خيلي خوشمزه شده بودجاي همگي خاليخوشمزه

راستي ماماني 10روزي هم هست كه ماماني داره رژيم ميگيره آخه وقتي شماتودلم بودي خيلي چاق شده بودم كخ نه بابايي دوست داره چاق شم نه خودم براهمين رفتيم پيش متخصص تغذيه خداروشكرالان خوب دارم لاغرميكنم يعني تو10 روز 4كيلوكم كردم هوراااااااااااااااااااجشنزیبا

عزيزدل مامان 3روزپيش پنجمين ماهگردشمابودبسلامتي 5ماهت هم تموم شد وواردششمين ماه زندگيت شدي دورت بگردم اين ماه برات كيك نگرفتيم چون باايام شهادت يكي بود ولي بابايي زحمت كشيد و يه كادوخوشگل برات خريد يه تشك بازي ناز از وقتي تشك بازي رو گرفتيم شمايادگرفتي كه اشياء روبادستت بگيري وعين عقربه هاي ساعت روزمين بچرخي ولي هنوز غلط نميزني كه همه ميگن براشما هنوز زوده چون 7ماهه بدنيا اومدي بايد 2ماه كم كنيم بعد اعمالت و بسنجيم چشمکولي توحرف زدن مثل اينكه خيلي زرنگي جيگرمامان آخه قشنگ حرفهاي م،ب،غ،رواداميكني حتي يه چندروزي هست مامان گفتن و ياد گرفتي تا ازجلوچشمت ميرم اونورميگي مامااااااااا،2بارهم گفتي بابا كه كلي ذوق مرگ شديم من و بابايي دورت بگردم نورعينم.

ولي شبا يه كوچولو اذيت ميكني فقط بايد بغل من بخوابي اونم چطوري بايد من بدبخت بااين آرتروز گردن و دستم 2ساعت تموم شمارو تو بغلم بگردونم تا خوابت بگيره ولي فداي سرت عزيزدلم جونمم ميدم برات معجزه ي خدا.

 

فداي پسر كتاب دوستم بشم من

هميشه خنده رولبات ببينم عشقم

 

دنياروبه آدماش بخشيدم زماني كه مال من شدي

[ دوشنبه 30 تير 1393 ] [ 11:46 قبل از ظهر ] [ سعيده ]

وقتی خدا زن را آفرید، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.  
یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟ 
خداوند فرمود:
آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او  بکار ببرم  اطلاع دارید؟ 
او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک، با بیش از دویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی. او آنها را باید برای تولید انواع غذاها بکار ببرد، او باید قادر باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد، آغوشش را برای التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید. او باید تمام اینکارها را با دو دست خود انجام بدهد. 
فرشته تحت تأثیر قرار گرفت. 
”فقط با دو دستش... این غیر ممکن است!“ 
و آیا این یک مدل استاندارد است؟ 
”اینهمه کار برای یک روز ... تا فردا صبر کن و آنوقت او را کامل کن”. 
خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است، کامل خواهم کرد.
وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند. 
فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد. 
”اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.“
خداوند فرمود: بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام. 
نمی توانی تصور کنی که او چه سختیهایی را می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود. 
فرشته پرسید آیا او می تواند فکر کند?
خداوند پاسخ داد: نه تنها می تواند فکر کند، بلکه می تواند استدلال و بحث کند. 
فرشته گونه های زن را لمس کرد. 
” خدایا، بنظر می رسد این موجود چکه می کند! شما  مسئولیت بسیار زیادی بر دوش او گذاشته ای.“ 
”او چکه نمی کند.... این اشک است“ خداوند گفته فرشته اصلاح کرد. 
فرشته پرسید ”این اشک به چه کار می آید؟“ 
و خداوند فرمود:
”اشکها وسیله او برای بیان غم هاو تردیدهایش، عشق اش و تنهایی اش، تحمل رنجها و غرور اش است.“ 
این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد و گفت ”خدایا تو نابغه ای. تو فکر همه چیز را کرده ای. زن واقعا موجود شگفت انگیزی است.“ 
آری او واقعاًشگفت انگیز است! زن تواناییهایی دارد که مرد را شگفت زده می کند. او مشکلات را پشت سر می گذارد و مسئولیتهای سنگین را بر دوش می کشد.
او شادی، عشق و  اندیشه را با هم دارد. او می خندد هنگامی که احساسی شبیه جیغ کشیدن دارد. 
او آواز می خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد، گریه می کند وقتی که خوشحال است و می خندد وقتی که ترسیده است. 
او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه می کند و علیه بی عدالتی می ایستد. 
وقتی که راه حل بهتری بیابد، برای جواب دادن از کلمه ”نه“ استفاده نمی کند. او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش می کند. او دوست پریشان حالش را نزد پزشک می برد. 
عشق او مطلق و بدون قید و شرط است. 
وقتی فرزندانش موفق می شوند گریه می کند.  و از اینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحال می شود.
او از شنیدن خبر تولد و عروسی شاد می شود.
وقتی دوستان و نزدیکان او فوت می کنند دلش می شکند. 
ولی او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو می گیرد
او می داند که یک بوسه و یک آغوش می تواند یک دل شکسته را التیام بخشد. 
او فقط یک اشکال دارد. 

فراموش می کند که او چه ارزشی دارد...

[ سه شنبه 24 تير 1393 ] [ 5:18 بعد از ظهر ] [ سعيده ]

مرد بزرگ دير وعده مي دهد و زود انجام ميدهد .

کنفوسيوس

 

 

 

[ پنجشنبه 12 تير 1393 ] [ 6:30 قبل از ظهر ] [ سعيده ]

سلام عشق مامان الهي من دورت بگردم كه انقدرخواستني هستي كه همه عاشقت ميشن .

هفته ي پيش بودكه تازه 2روزبوداسباب كشي كرده بوديم كه عموعلي تماس گرفت كه توراهيم و داريم مياييم خونتون چون ديروقت بود من ديگه نميتونستم شام درست كنم براهمين به بابايي گفتم شمابرو كباب بگيرمنم برنج ميزارم كه باباهم قبول كرد ساعت تقريبا 9شب بودرسيدن خونمون عموعلي وزن عموسميه و 2تادختراي گلش ترنم و تبسم،عموعلي چون ازعيدشمارونديده بود وقتي شماروديدكه چقدربزرگ شدي وخوردني ديگه نميدونست چيكاركنه انقدرقربون صدقه ات رفت كه نگو برات صدقه هم دراومد (البته بماندكه زن عمو زيرچشمي چه نگاههايي كه به عموت نميكرددلخور)البته شماهم اون شب فقط خواب بودي اخه شماهميشه ساعت 9_9،30ميخوابي خلاصه اون شب گذشت و عمواينا رفتن خونشون .

ديروز موقع افطاربودكه ديديم بازم عموتماس گرفت كه الان پشت درم دروبازكنيد من و ميگي قيافم اينطوري شده بودتعجبآخه افطاربه اندازه ي خودم و بابايي گذاشته بودم براهمين وگرنه من مهمون ودوست دارم خلاصه درو بازكرديم ديديم نه تنها اومده ،اومد افطاركرديم و شماهم خواب بودي كه بعدش بيدارشدي عموعلي انقدر باهات بازي كردوقربون صدقه ات رفت البته دوراز چشم زن عمو بازم برات صدقه دراومدچشمکبعديه 2ساعتي نشست شماهم ديشب اصلا نميخوابيدي و فقط دلبري ميكردي همش ميخنديدي و صداهاي مخصوص خودت و درمياوردي اونم داشت ضعف ميكردديگه وقتي ميخواست بره اومده بودنشسته بودبالاسرت همش نگات ميكردآخرش هم چشاش پراشك شده ميگه من نميتونم ازش جداشم پاهام نميادبرم چيكاركنم خب گفتيم بمون شب و كه گفت نميتونم صبح بايد برم سركارولي اگه ناراحت نميشيد فرداشب هم بيام محمدمهدي روببينم كه گفتيم نه چراناراحت بشيم آخه خونه ي خودتون شماخودتون ديرله دير مياييدبعدش با باكلي ناراحتي خداحافظي كرد ورفت حالا قرارشده امشب هم بياد خونمون خداييش عموت خيلي مهربونه پسرم قدراين عموروبايد دونست .

البته اينم بگما عشق مامان تنها عمونيست كه عاشقت شده هركي شماروميبينه عاشقت ميشه ازبس مهربون و خوش خنده اي قربونت برم بغل

اينم از ماجراي عموعلي ومحمدمهدي تاج سرم

 

[ پنجشنبه 12 تير 1393 ] [ 6:22 قبل از ظهر ] [ سعيده ]

سلام ماماني ببخشيد خيلي وقته نيومدم برات بنويسم ولي خب چيكارميشه كرد آخه تواين مدت سرم خيلي شلوغ بود اسباب كشي داشتيم ومنم دست تنهاتقريبا از آخرين مطلبي كه برات نوشتم شروع كردم به شستن وبسته بندي كردن وسايل باهمه ي سختيا (هم نگهداري شما تاج سرم وهم جمع وجوركردن )ولي بازم تونستم ولي ازبابتي خوب شد برام 4كيلوكم كردم خندونک.بااينكه همه بهم ميگفتن حداقل همه چي رونشور لي من نتونستم تا لحاف مهمونام هم شستم ،خلاصه به هرمكافاتي بود تموم شد1روزقبل اسباب كشي هم عزيزجون و خاله جون اومدن پيشمون درسته كاري نمونده بود ولي خيلي خوب شداومدن خاله جون كه همش شمارونگه داشته بد ومنم كارام و ميكردم خلاصه جمعه 30 خرداداسباب كشي كرديم واومديم خونه ي جديد.

تواون گيرودارنوبت تست شنوايي سنجي مرحله دوم شماهم بود 27 م خردادكه با،بابايي برديمت گفته بودن 2ساعت قبلش نه بهت شيربدم نه بخوابونمت كه به چه مصيبتي شمارو نگه داشتم ديگه هم گرسنه بودي هم خوابت ميومددورت بگردم عزيزدلم هي ميخواست خوابت بگيره صدات ميكردم محمدمهدي مامان چشات و به زوربازميكردي و نگام ميكردي خلاصه رفتيم اونجا بهت داروي خواب آوردادن تا عميق بخوابي تا كارشون و انجام بدن حالاشما بجاي اينكه بخوابي همون خوابي هم كه داشتي ازسرت پريد ديگه من دستات و سرت و محكم نگه داشتم كه خانوم دكتر كارش و انجام بده حالاآخركارشماخوابت برد انقدرخنديديم كه نگوخداروشكرهمه چي خوب بود و مشكلي نداشتي قربونت برم بعداينكه خانوم دكترسيمهاروجداكردچسباش موندروسرت چسبهاي محكمي بودن كه گفتن اگه اينطوري بكنيد پوست بچه كنده ميشه بايدببريدش حموم تاآب بخوره خودش كنده بشه حالاماهم شماروهمونطوري آورديم بيرون مردم يه نگاهي ميكردن گفتم الان باخودشون ميگن الهي بچشون مشكل دارهها خدايي نكرده توراه رفتيم برات كلاه بگيريم اونجا ميخواستيم روسرت امتحان كنيم خانومه فروشنده ميگه ايناچيه روسرش بابايي هم كه شوخ برگشته ميگه ايناروچسبونديم وصل كنيم به كلاش نيوفته خندهخلاصه كلاهت و گرفتيم و اومديم بيرون بابايي گفت سعيده بريم يه چيزي بخوريم گشنمونه گفتم بابابچه اينطوري مردم دارن يطوري نگاه ميكنن گفت بيخود خب خودمون كه ميدونيم بچمون سالمه پس هركي هرچي ميخوادبگه تازه بهترپسرمون چشم نميخوره منم قبول كردم همين كه واردفست فودشديم نميدونم بخاطرداروبودچي بود گلاب به روتون بالاآوردي روم همه جام كثيف شد ازحرصم كم مونده بودگريه كنم niniweblog.comهيچي ديگه لباساي شماروعوض كردم ودادم بغل بابايي خودم رفتم روشويي چادرم و شستم و يكم باخشك كن دست آبش و گرفتم و همونطوري سرم كردم خودش هم هرطرف هم كولر داشتم يخ ميزدم.

به بابايي گفتم بگيرببريم خونه بگيريم اون بنده خداهم ميگه پس چادرم خشك گفت خب همينجابخوريم ديگه تابرسيم خونه از دهن ميوفته منم ديگه چيزي نگفتم همين خواستيم غذابخوريم شماشروع كردي به گريه كردن كه همون جا يكي ازپرسنل فست فوداومدگفت ميشه من پسرتون و نگه دارم هم شماغذاتون و ميخوريد هم من باهاش بازي ميكنم ماهم قبول كرديم دستش دردنكنه اون نگه داشت ماراحت غذامون و خورديم بعداينكه اومديم بيرون دست بابايي خوردبه چادرم گفت توچراانقدرخيسي گفتم خب شستم ديگه خيلي ناراحت شدهي ميگفت اگه سرمابخوري چي منم ميگفتم هيچي نميشه انشالله.

بعدش هم كه وقت واكسن 4ماهگيت بودكه نبردمت گفتم بعداسباب كشي ببرمت كه هفته ي گذشته روزدوشنبه 1تيربدمت مركزبهداشت اونجا قدووزنت هم اندازه كردن خانومه ميگه خيلي چاقه برداشته برات آزمايش قندخون و چربي خون نوشته منم اومدم زنگ زدم دكترخودت ازش پرسيدم ببرم گفت نه نبريشا لازم نكرده .

هفته ي پيش هم ديدم سينه ت خس خس ميكنه بردمت دكتر كه بهت دارو داد گفت 6روزديگه بيارش ببينم خوب شده يا نه كه ديروز بردمت معاينه كرد گفت هنوز خوب نشدي داروهات وعوض كرد گفت اگه تا هفته ي بعد خوب نشي بايد ازسينه ت عكس بگيرن شايدهم بستريت كنن دورت بگردم زودي خوب شومن نميخوام اذيتت كنن خيلي نگرانتم انشالله تا هفته ي ديگه خوب ميشي و نيازي به عكس و بستري نداشته باشي.

راستي تاج سرم 4ماهگيت كه تموم شد دكترگفت بهت فرني بدم بعد1هفته حريره بادوم و شروع كنم از هفته ي سوم سوپ،هفته ي اول فرني رو خوب خوردي و دوست داري ولي نميدونم چرا ازديروز كه دارم بهت حريره بادوم ميدم نميخوري بادوماش كه مياد دهنت دوست نداري و عق ميزني ،من فداي پسرگلم بشم كه بزرگ شده و داره غذاميخوره.

از شيطنتات هم كه همش دستات و ميخوري وازخودت صداهايي درمياري صبحها بيدارميشي گريه نميكني همش آغون آغون ميكني منم ازخواب بيدارميشم ازبغل تختت كه كنار تخت ماست نگات ميكنم و ميگم سلام مامان صبحت بخير توهم شروع ميكني ميخندي دورت بگردم .

شباخودت خوب ميخوابي ولي تاخودصبح نميزاري من بخوابم حتما ميگي چطوري هيچي فقط توخواب تاخودصبح پاهات و ميكوبي به تختت و ليز ميخوري ميايي پايين تخت خودت هم توخواب نق ميزني كه بيايد من و بزاريد روبالشم و جام و درست كنيد خلاصه هر10 دقيقه 1بار پاميشم و جات و درست ميكنم شيطون بلاي مامان .

بابايي رو خيلي دوست داري همين كه مياد نگاش ميكني و ميخندي تازه كلي هم با،بابايي جوري بابايي باهات كه حرف ميزنه شماهم سرصحبت و باهاش باز ميكني به زبون خودت حرف ميزني، تازگي ها هم گاهي بلند بلندميخندي به قول دوستم از سايلنت دراومديد .

تواون چندروزي كه خاله جون و عزيزجون پيشمون بودن خيلي به خاله جون وابسته شدي بطوري كه وقتي رفتن تا 2شب اصلا نميخوابيدي و بايد 1ساعت ميگردونديمت تا خوابت ببره الانم وقتي صداي خاله جون از پشت تلفن ميشنوي ميخندي و بازبون خودت يه چيزايي بهش ميگي اونم كه اونورضعف ميكنه برات.

براامروز بسه ديگه ماماني بازم ميام برات مينويسم تااين متن و بنويسم پدرم دراومدازصبح هي ميخوام بنويسم شماشيطون بلا نميزاري كه .

 

 

 

[ چهارشنبه 11 تير 1393 ] [ 5:36 بعد از ظهر ] [ سعيده ]

شکرانه اش بامن

بارالها،

به خواب کودکم ارامش،

به بیداری اش عافیت،

به عشق اش ثبات،

به مهرش تداوم،

وبه عمرش برکت جاودان عطاکن،

شکرانه اش بامن

هستی ام ارزانی یک لبخندت پسر عزیزم،

بخندنازنینم ازابتدای بودن تابی نهایت،

 

 

[ پنجشنبه 29 خرداد 1393 ] [ 8:45 قبل از ظهر ] [ سعيده ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ دوشنبه 12 خرداد 1393 ] [ 9:07 قبل از ظهر ] [ سعيده ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 10 خرداد 1393 ] [ 10:39 بعد از ظهر ] [ سعيده ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ جمعه 9 خرداد 1393 ] [ 1:54 بعد از ظهر ] [ سعيده ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 3 خرداد 1393 ] [ 3:18 بعد از ظهر ] [ سعيده ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اين وبلاگ مال پسر گلم محمد مهدي كه بعد كلي انتظار قدم رو چشم من و باباش گذاشت 23مرداد92فهميديم كه اومده تو دل ماماني و تو تاريخ 18آبان 92متوجه شديم كه ني نيمون گل پسره . الان من خاطراتمون و اينجا ثبت ميكنم تا برامون به يادگار بمونه
امکانات وب
window.onunload=function() {alert("از بازدید شما متشکریم")} window.onunload=function() {alert("")} دریافت همین آهنگ

❤くまちゃん